برا مدتی خداحافظ
ای مهیای سفر
فرصتی نیست دگر
بلور پیکرت دیریست گشته قبله گاهم
امید آخرم برگرد تا باز بریزم زیر پایت هستی ام را
من از باران نو شتم
شروعی تازه با تو
غروب آمد و تو بگذشتی از من
رفیق نا خوشی هایم
خداحافظ
خداحافظ
ای مهیای سفر
فرصتی نیست دگر
بلور پیکرت دیریست گشته قبله گاهم
امید آخرم برگرد تا باز بریزم زیر پایت هستی ام را
من از باران نو شتم
شروعی تازه با تو
غروب آمد و تو بگذشتی از من
رفیق نا خوشی هایم
خداحافظ
خداحافظ
به انتظار نبودی،ز انتظار چه دانی؟
تو بی قراری دل های بی قرار،چه دانی؟
نه عاشقی که بسوزی،نه بی دلی که بسازی
تو مست باده ی نازی،از این دو کار چه دانی؟
هنوز غنچه ی نشکفته ای به باغ وجودی
تو روزگار گلی را که گشته خوار چه دانی؟
تو چون شکوفه خندان و من چو ابر بهاران
تو از گریستن ابر نو بهار چه دانی؟
چو روزگار به کام تو لحظه لحظه گذشت
ز نامرادی عشاق روزگار چه دانی؟
درون سینه نهانت کنم ز دیده ی مردم
تو قدر این صدف از در شاهوار چه دانی؟
تو سر بلند غروری و من خمیده قد از غم
ز بید این چمن ای سرو با وقار چه دانی؟
تو خود عنان کش عقلی و دل به کس نسپاری
ز من که نیست ز خود هیچم اختیار، چه دانی؟