ساده دل

نوای سینه ی من ،نای خویش می سوزد

چو آتشی که فقط جای خویش می سوزد

هنوز در پی یکرنگی رفیقانم

دلم به ساده دلی های خویش می سوزد

ز مهر یکسره ورزیدنم،دل مسکین

نبرده سود و ز سودای خویش می سوزد

به چشم کبر مبینم،که دانه اسپند

به یک جرقه سراپای خویش می سوزد

مرا ز ملک محبت جدا نباید کرد

چراغ لاله به صحرای خویش می سوزم

من آنم نیم که بسوزم به بزم گر کسی

دلم در آتش دنیای خویش می سوزد

به کنج خلوت خود،شور دیگری دارم

چو باده ای که به مینای خویش می سوزد

محروم

در سلسله عشق تو مغموم و صبورم

نازم بکش ای دوست که مظلوم و صبورم

رندان همگی فرصت دیدار تو دارند

غیر از من دل ساده که محروم و صبورم

در شهر تو ای دوست،چنین زار و غریبم

در دست تو امروز،چنان موم و صبورم

دل بد مکن،اندیشه ی پرواز ندارم

حاجت به قفس نیست که مصدوم و صبورم

هرگز نکنم عشق تو را پیش کسی فاش

در پرده ی اسرار تو مکتوم و صبورم

دنیای عجیبی است ز آلودگی خلق

گریانم از این درد که معصوم و صبورم

شعله

آمد و آتش به جانم کرد و رفت

با محبت امتحانم کرد و رفت

آمد و بنشست و آشوبی به پا

در میان دودمانم کرد و رفت

آمدو رویی گشود و شد نهان

نام خود،وردِ زبانم کرد و رفت

آمد و او دود شد،من شعله ای

در وجود خود،نهانم کرد و رفت

آمد و برقی شد و جانم بسوخت

آتشین تر این بیانم کرد و رفت

آمد و آیینه گردانم بشد

طوطی بی همزبانم کرد و رفت

آمد و قفل از دهانم برگشود

چشمه آب روانم کرد و رفت

آمد و تیری زد و شد ناپدید

همچنان صیدی نشانم کرد و رفت

آمد و چون آفتی در من فتاد

سر به سوی آسمانم کرد و رفت