انتظار
به انتظار نبودی،ز انتظار چه دانی؟
تو بی قراری دل های بی قرار،چه دانی؟
نه عاشقی که بسوزی،نه بی دلی که بسازی
تو مست باده ی نازی،از این دو کار چه دانی؟
هنوز غنچه ی نشکفته ای به باغ وجودی
تو روزگار گلی را که گشته خوار چه دانی؟
تو چون شکوفه خندان و من چو ابر بهاران
تو از گریستن ابر نو بهار چه دانی؟
چو روزگار به کام تو لحظه لحظه گذشت
ز نامرادی عشاق روزگار چه دانی؟
درون سینه نهانت کنم ز دیده ی مردم
تو قدر این صدف از در شاهوار چه دانی؟
تو سر بلند غروری و من خمیده قد از غم
ز بید این چمن ای سرو با وقار چه دانی؟
تو خود عنان کش عقلی و دل به کس نسپاری
ز من که نیست ز خود هیچم اختیار، چه دانی؟
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۸۶ ساعت 1:50 توسط ...م!
|
هر رهگذري محرم اسرار نگردد