تا اينکه خدای سبحان،براي وفای به وعده خود،و کامل گردانيدن دوران نبوت،حضرت محمّد(ص)را مبعوث کرد؛پيامبری که از همه پيامبران پيمان پذيرش نبوت او را گرفته بود،نشانه های او شهرت داشت و تولدش بر همه مبارک بود.و روزگاری که مردم روی زمين دارای مذاهب پراکنده،خواسته های گوناگون،و روش های متفاوت بودند؛عده ای خدا را به پديده ها تشبيه کرده و گروهی نام های ارزشمند خدا را انکار و به بت ها نسبت می دادند،و برخی به غير خدا اشاره می کردند. پس خدای سبحان،مردم را بوسيله محمّد(ص)از گمراهی نجات داد و هدايت کرد، و از جهالت رهايی بخشيد.

اشک و غم...

اون لبخندی که هر از گاهی مهمون لبهات می شه،

اون قدر جذب نگاه ديگران نمی شه،

که نشستن چند ثانيه غم روی صورتت

و اشکی روی ديدگانت می تونه

زمين و زمان رو به آتش بکشه

 

در خانه خود نشسته ام ناگاه

مرگ آید و گويدم:«ز جابرخيز

اين جامه عاريت به دور افکن

وين بادۀ جانگزا به کامت ريز!»

خواهم که مگر ز مرگ بگريزم

می خندد و می کشد در آغوشم،

پیمانه زدست مرگ مِی گيرم

می لرزم و با هراس می نوشم!

آن دور،در آن ديار هول انگيز

بی روح ،فسرده،خفته در گورم

لب بر لب من نهاده کژدم ها

بازيچه مار و طعمه مورم

در ظلمت نیمه شب،که تنها مرگ

بنشسته به روی دخمه ها بیدار،

واماندۀ مار و مور و کژدم را

می کاود و زوزه می کشد کفتار...!

روزی دو به روی لاشه غوغائی ست

آنگاه،سکوت می کند غوغا

روید زنسيم مرگ خاری چند

پوشد رخ آن مغاک وحشت زا

سالی نگذشته استخوان من

در دامن گور خاک خواهم شد

و ز خاطر روزگار بی انجام

اين قصۀ دردناک خواهد شد.

ای رهگذران وادی هستی!

 از وحشت مرگ می زنم فرياد

بر سينۀ سرد گور بايد خفت

هر لحظه به مار بوسه بايد داد!

ای وای چه سرنوشت جانسوزی

اين است حديث تلخ ما،این است

ده روزۀ عمر با همه تلخی

انصاف اگر دهيم شيرين است.

از گور چگونه رو نگردانم؟

من عاشق آفتاب تابانم

من روزی اگر به مرگ رو کردم

«از کردۀ خويشتن پشيمانم.»

من تشنۀ این هوای جان بخشم

دیوانۀ این بهار و پائیزم

تا مرگ نیامده است برخيزم

در دامن زندگی بياويزم!

تنهائی

تو پل رابطه ها را همه ویران کردی

هر دو تنها ماندیم

من به تنهائی خود خو کردم

به همان گونه که تو

و همه رابطه هامان بگسست

و فراموش شدیم

اینک ایدوست در این ظلمت شب

من و تو هر دو اسیریم،اسیر

مانده در تنهائی ـ

                            ـ سرگردان

ما چه بیگانه شدیم!.....

سایه عشق

من عشق تو را به گورستان قلبم،

ـ خاک نمودم...

و مزار تو را هر روز با خون جگر

ـ شستشو دادم....

درخت محبت را،کنار مزار تو،کاشتم

تا سایه آن،حافظ عشق لطیف تو باشد

قصه دوست

ببین که چگونه اندوهگنانه از برابرت می گذرم

ببین که چگونه بی دوست و تنها می گذرم

تنها مثل پرنده ای بی بال

در آسمان غروب

آری من و تو پایان غصه های تلخ تاریخیم

من و تو انسان همه طوفان هاییم

مرا ببین که بی دوست و تنها می گذرم

تنها مثل باد از کرانه گیسوانت

ببین که حقیقت درد و مرگ را چگونه می گریم

مرا ببین که تنها و بی دوست می گذرم

تنها و بی دوست از برابرت

میلاد مولودکعبه امیرمومنان حضرت علی (ع)بر مسلمین

مبارک باد

در حضور امام،شخصی با این عبارت،تولد نوزادی را تبریک گفت«قدم دلاوری یکه سوارمبارک باد»و درود خدا بر او فرمود:چنین مگو!بلکه بگو: خدای بخشنده را شکر گزار،و نوزاد بخشیده بر تو مبارک،امید که بزرگ شود و از نیکو کاری اش بهره مند گردی!

                                                      «نهج البلاغه»

شکسپیر

شکوه دنیا همچون دایره ای ست بر روی

آب که هر زمان به پهنای خود می افزاید

و در منتهای بزرگی هیچ می شود

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش

و ین سوخته را محرم اسرار نهان باش                                  

تو هم حافظ،تو هم با قلب اویی

طرفدار دل بی رحم اویی

دلش از جنس سنگ است و تو می گویی دلش تنگ است

همان وقتی که او من را رها کرد میان غصه و درد جدایی

دلش مونس نداشت پس من که بودم؟

همان روزی که قلبش را ز قلبم پس گرفت و رفت

به جنس سنگ قلبش پی نبرد آیا!

همان لحظه که با بیرحمی کامل به آتش بست آن احساس پاکم را

همان قلب رئوفم و یا روح امیدم را

ندیده است آتشی بر قلب سنگش نهان از جنس نفرین زمان بود

دلش آن لحظه سوخت چون از فراقش

دلم احساس پاکم شعله ور شد

تمام کولی های کف بین عشق به قلب من دروغین وعده دادند

تو هم حافظ تو هم مانند کف بین کولی دروغین وعده ای بر قلب من نه

همه گفتند لسان الغیب دورانی

به من تا می رسی دل رحم دوران می شوی

اینبار دگر من هم نمی خواهم نه آن اشعار نابت را که از احساس سرشار است

نه آن کف بین کولی را

ویا حتی دل سنگ او را

و یا حتی دل سنگ او را               

تو

تو عاشقانه ترین نام

و جاودانه ترین یادی

تو از تبار بهاری-تو باز می گردی

تو ان یگانه ترین رازی-ای یگانه ترین

تو جاودانه ترینی

برای آنکه نمی داند

برای آنکه نمی خواهد

برای آنکه نمی داند و نمی خواهد

تو بی نشانه ترین باش

ای یگانه ترین

تــو را کــرد آرزوی وصــل خرسـنـد

مرا هجران گسست از هم،رگ و بند

بـتـی گـر تـیـر ز ابروی کـمـان زد

تو را بر جامه و ما را به جان زد

مرا شمشیر زد گیتی تو را مشت

تـو را رنـجور کـرد اما مرا کـشت

آفرینش بهشت و جهنم

چون خداوند بهشت آفرید ،جبرئیل را گفت:نگاه به این بهشت کن و ببین که من چه ساخته و آفریده ام و دوستان خود را در آنجا ببین جبرئیل رفت وآن بهشتهای آراسته با ناز و نعیم بی نهایت دید و در آن طرب گاه در جوار الله دوستان و عزیزان را دید،عرض کرد:خدایا هر کس صفت این بهشتها را بشنود قصد طاعت دارد که بوسیله آن در آنها داخل شود،لیکن پروردگار عالمیان هر چه دشواری و رنج بود،گرداگرد بهشت فراهم ساخت تا هر که قصد رسیدن به آن دارد آن مرحله را بپیمایدپس چون راه بهشت را بر ناکامی و بی مرادی نهاد،جبرئیل را فرمود:تا چه بینی؟جبرئیل آن راههای پر خطر را دید و منزلهای ریاضت را مشاهده کرددانست که تا آن مجاهدتها به عمل نیاید به حضرت باری بار نیابد،چون چنین دید گفت:بار خدایا، نپندارم که از ایشان یک کس را وارد بهشت شود!خداوند فرمود:این زندان دوزخ را ببین تا خشم ما را ببینی و کیفر ما را بدانی،جبرئیل دوزخ را با همه درکات و عقوبات آن بدید عرض کرد:بار خدایا به عزت و جلالت سوگند که هر کس این دوزخ را ببیند هرگز کاری نکند که در آن وارد شود،پس خداوند آنچه در دنیا از لذتها بود از زن و فرزند و زر و سیم و اسبها و چهارپایان و کشتزارها همه را برشمرد و برگرد دوزخ قرار داد و راه رسیدن به آنها بر مراد هوی و هوای نفس نهاد،تا هر کس در پی هوی و هوس خود رود عاقبت سر از دوزخ در آورد. چون جبرئیل راه دوزخ را دید عرض کرد:بارالاها ،گمان نبرم کسی باشد از مردم که به دوزخ نرود،آنگاه مصطفی فرمود:هر دو راه باز است روندگان راه سخت و پر مشقت به بهشت روند و شمار آنان اندک است و روندگان راه شهوتها قدم در دوزخ نهند و شمار آنها بسیار است،چون راه بهشت پربلا و با نشیب و بالا است و راه دوزخ آسان و بر نفسها و میلها گران نیست

بچه های وبلاگ نویس غیر وبلاگ نویس تمام کسای که میاید و محبت می کنید وب مرا می خونید یا از دیگران تعریف یا بد گوی وب مرا شنیدید فردا شب ارزوهاست از همتون می خوام من رو فراموش نکنید و برام دعا کنید

روز وصل

یک چشم من از فراق یارم بگریست

وان چشم دگر بخیل گشت و نگریست!

چون روز وصال شد جزایش کردم

که آری نگریستی و نباید نگریست

ماه و سنگ

اگر ماه بودم،به هر جا که بودم،

سراغ تو را از خدا می گرفتم.

و گر سنگ بودم،به هر جا که بودی،

سر رهگذار تو جا می گرفتم.

اگر ماه بودی-به صد ناز-شاید

شبی بر لب بام من مینشستی

و گر سنگ بودی،به هر کجا که بودم

مرا می شکستی،مرا می شکستی!

اسیر

جان می دهم به گوشه ی زندان سرنوشت

سر را به تازیانه ی او خم نمی کنم

افسوس بر دو روزه ی هستی نمی خورم

زاری بر این سراچه ی ماتم نمی کنم

با تازیانه های گرانبار جانگداز

پندارد آن که روح مرا رام کرده است

جان سختی ام نگر،که فریبم نداده است

این بندگی،که زندگی اش نام کرده است

بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من

گر من به تنگنای ملال آور حیات

آسوده یک نفس زده باشم حرام من!

تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب

می پوشم از کرشمه ی هستی نگاه را

هر صبح و شام چهره نهان می کنم به اشک

تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را

ای سرنوشت،از تو کجا می توان گریخت؟

من راه آشیان خود از یاد برده ام

یک دم مرا به گوشه ی راحت رها مکن

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

ای سرنوشت،مرد نبردت منم بیا

زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز

شادم از این شکنجه،خدا را، مکن دریغ

 روح مرا در آتش بیداد خود بسوز!

ای سرنوشت!هستی من در نبرد توست

بر من ببخش زندگی جاودانه را!

منشین که دست مرگ زبندم رها کند

محکم بزن به شانه ی من تازیانه را!