دوستی...
دل من دير زمانی است که می پندارد:
« دوستی» نيز گلی است؛
مثل نيلوفر و ناز؛
ساقه ترد و ظريفی دارد.
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد.
جان اين ساقه نازک را
دانسته بيازارد!
در زمينی که ضمير من و تو ست،
از نخستين ديدار،
هر سخن،هر رفتار،
دانه هايی است که می افشانيم.
برگ و باری است که می رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش «مهر» است
گر بدان گونه که بايست به بار آيد،
زندگی را به دل انگيزترين چهره بيارايد.
آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف،
که تمنای وجودت همه او باشد و بس.
بی نيازت سازد،از همه چيز و همه کس.
زندگی،گرمی دل های به هم پيوسته ست
تا درآن دوست نباشد همه در ها بسته است.
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو کاشت.
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان
خرج می بايد کرد. رنج می بايد برد،
دوست می بايد داشت!
با نگاهی که در آن شوق بر آرد فرياد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست يکديگر را بفشاريم به مهر
جام دل هامان را مالامال از ياری،غمخواری
بسپاريم به هم بسراييم به آواز بلند:
شادی روی تو!ای ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه،عطر افشان،گلباران باد.

هر رهگذري محرم اسرار نگردد