بدون شرح!!!!

ای شب...

ای شب،به پاس صحبت ديرين،خدای را

 

با او بگو حکايت شب زنده داريم

 

با او بگو چه می کشم از درد اشتياق

 

شايد وفا کند،بشتابد به ياريم

 

ای دل،چنان بنال که آن ماه نازنين

 

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

 

با او بگو که مهر تو از دل نمی رود

 

هر چند بسته،مرگ،کمر بر هلاک من

 

ای شعر من،بگو که جدايي چه می کند

 

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

 

ای چنگ غم،که از تو بجز ناله برنخاست!

 

راهی بزن که ناله از اين بيشتر کنی

 

ای آسمان،به سوز دل من گواه باش

 

کز دست غم به کوه و بيابان گريختم

 

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

 

مانند شمع،سوختم و اشک ريختم؟

 

ای روشنان عالم بالا،ستاره ها

 

رحمی به حال عاشق خونين جگر کنيد

 

با جان من ز من بستانيد بی درنگ

 

يا پا فرا نهيد و خدا خبر کنيد!

 

آری،مگر خدا به دل اندازدش،که من

 

زين آه و ناله راه به جايي نمی برم

 

جز ناله های تلخ نريزد ز ساز من

 

از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

 

آخر اگر پرستش او شد گناه من؛

 

عذر گناه من،همه،چشمان مست اوست

 

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

 

او هستی من است که آينده دست اوست.

 

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

 

داند من آن نيم که کنم رو بهر دری

 

او نيز مايل است به عهدی وفا کند

 

اما اگر خدا بدهد عمر ديگری!

 

بازگشت....

دور از نشاط هستی و غوغای زندگی

 

دل،با سکوت و خلوت غم،خو گرفته بود

 

آمد،سکوت سرد و گرانبار را شکست

 

آمد،صفای خلوت اندوه را ربود

 

آمد،به اين اميد،که در گور سرد دل

 

شايد ز عشق رفته بيايد نشانه ای

 

او بود و آن گاه پر از شور و اشتياق

 

من بودم و سکوت و غم جاودانه ای

 

آمد، مگر که باز در اين ظلمت ملال

 

روشن کند به نور محبت چراغ من

 

باشد،که من دوباره بگيرم سراغ شعر

 

زان پيش تر،که مرگ بگيرد سراغ من

 

گفتم مگر صفای نخستين نگاه را

 

در ديدگان غمزده اش جستجو کنم

 

وين نيمه جان سوخته از اشتياق را

 

خاکستر از حرارت آغوش او کنم

 

چشمان من،به ديده او خيره مانده بود

 

جوشيد ياد عشق کهن در نگاه ما

 

آهی،از آن صفای خدايي زبان دل

 

اشکی از آن نگاه نخستين،گواه ما

 

ناگاه،عشق مرده،سر از سينه بر کشيد

 

آويخت همچو طفل يتيمی به دامنم

 

آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت

 

آهی کشيد از سر حسرت که:اين منم!

 

باز آن لهيب شوق و همان شور و التهاب

 

باز آن سرود مهر و محبت،ولی چه سود

 

ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت

 

من ديگر آن نبودم و او ديگر «او»نبود!

عمر دارد می گذرد...

پس تو کی می آیی

روز از پی روز

فصل از پی فصل

عمر دارد می گذرد بیهوده

پس تو کی می آیی

لحظه ها را قاب نتوان کرد

لحظه ها میمیرند

لحظه ها بوی فراموشی

لحظه ها بوی فرسودگی خاطره را می گیرند

پس تو کی می آیی

خواندن نام تو

تکرار همه خاطره هاست

روزها را گرد نتوان آورد

لحظه ها را هیچ نتوان اندوخت

عید فطر

این عید کسی است که خدا روزه اش را پذیرفته و نماز او را ستوده است و هر روز که خدا را نافرمانی نکنند آن روز عید است!.

حضرت علی «ع»