بازگشت....
دور از نشاط هستی و غوغای زندگی
دل،با سکوت و خلوت غم،خو گرفته بود
آمد،سکوت سرد و گرانبار را شکست
آمد،صفای خلوت اندوه را ربود
آمد،به اين اميد،که در گور سرد دل
شايد ز عشق رفته بيايد نشانه ای
او بود و آن گاه پر از شور و اشتياق
من بودم و سکوت و غم جاودانه ای
آمد، مگر که باز در اين ظلمت ملال
روشن کند به نور محبت چراغ من
باشد،که من دوباره بگيرم سراغ شعر
زان پيش تر،که مرگ بگيرد سراغ من
گفتم مگر صفای نخستين نگاه را
در ديدگان غمزده اش جستجو کنم
وين نيمه جان سوخته از اشتياق را
خاکستر از حرارت آغوش او کنم
چشمان من،به ديده او خيره مانده بود
جوشيد ياد عشق کهن در نگاه ما
آهی،از آن صفای خدايي زبان دل
اشکی از آن نگاه نخستين،گواه ما
ناگاه،عشق مرده،سر از سينه بر کشيد
آويخت همچو طفل يتيمی به دامنم
آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت
آهی کشيد از سر حسرت که:اين منم!
باز آن لهيب شوق و همان شور و التهاب
باز آن سرود مهر و محبت،ولی چه سود
ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت
من ديگر آن نبودم و او ديگر «او»نبود!
هر رهگذري محرم اسرار نگردد