ای شب...
ای شب،به پاس صحبت ديرين،خدای را
با او بگو حکايت شب زنده داريم
با او بگو چه می کشم از درد اشتياق
شايد وفا کند،بشتابد به ياريم
ای دل،چنان بنال که آن ماه نازنين
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نمی رود
هر چند بسته،مرگ،کمر بر هلاک من
ای شعر من،بگو که جدايي چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم،که از تو بجز ناله برنخاست!
راهی بزن که ناله از اين بيشتر کنی
ای آسمان،به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بيابان گريختم
داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع،سوختم و اشک ريختم؟
ای روشنان عالم بالا،ستاره ها
رحمی به حال عاشق خونين جگر کنيد
با جان من ز من بستانيد بی درنگ
يا پا فرا نهيد و خدا خبر کنيد!
آری،مگر خدا به دل اندازدش،که من
زين آه و ناله راه به جايي نمی برم
جز ناله های تلخ نريزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم
آخر اگر پرستش او شد گناه من؛
عذر گناه من،همه،چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آينده دست اوست.
عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نيم که کنم رو بهر دری
او نيز مايل است به عهدی وفا کند
اما اگر خدا بدهد عمر ديگری!
هر رهگذري محرم اسرار نگردد