خانه خاموش

می روی تا در پیت شور و شری ماند بجا؟
عاشق دیوانه با چشم تری ماند بجا؟
کاش سر تا پا تو بودی آتشی و من خرمنی
تا ز تو دود و زمن خاکستری ماند بجا
از من سر گشته، هرگز شرح عشقم مپرس
این چه حاصل،قصه ی رنج آوری ماند بجا
این قدر هم بی نشان،در این گلستان نیستم
در قفس شاید ز من مشت پری ماند بجا
در دلم بعد از تو ای عشق آفرین همزبان
آتشی،شوری،فغانی،محشری ماند بجا
تا تو باز آیی،به جای پیکر رنجور من
خانه ای خاموش و خالی بستری ماند بجا
باز گردی آن زمان،کز این همه آشفتگی
جای من،تنها پریشان دفتری ماند بجا
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند ۱۳۸۶ ساعت 21:18 توسط ...م!
|
هر رهگذري محرم اسرار نگردد