تو چه دانی به من چه می گذرد؟
که چنین روز و شب ز من دوری
مـن سـزاوار مهـربانی تـو
نیستم جان من،تو معذوری
تو چه دانی که آه حسرت من
چه روانسوز آتشی شده است؟
تو چه دانی که شعله آه
چه شررهای سرکشی شده است؟
تو چه دانی چو گریم از غم تو؟
بند بند تنم،چسان لرزد؟
تو چه دانی چو می برم نامت
پیش چشم من این جهان لرزد
تو چه دانی چگونه می نالم؟
ناله این نیست،شیون است ای دوست
شیون روح داغدیده ی من
بر مزار دل من است ای دوست
تو چه دانی،چو گاه می گویی
که تو رابیش از این نخواهم خواست
در سر من چه شور و غوغایی
در دل من چه آتشی برپاست
تو چه دانی که بی خبر ماندن
ز عزیزان چه عاقبت سوز است
تو چه دانی به چشم مهجوران
سال ها،کمتر از شب و روز است
تو چه دانی که عمر بی فرجام
این نفس چون گذشت،با ما نیست
گر شدی مهربان،همین دم شو
کانچه امروز هست،فردا نیست
گفت دیدی چگونه آزردم
دل زود آشنای ساده ی تو؟
گفتی دیدی که عاقبت کشتم
روح آزاد و افتاده ی تو
گفت دیدی چگونه بشکستم
اعتبار تو را ز خودخواهی؟
گفت دیدی که سو ختم آخر
خرمن دوستی ز گمراهی
گفت دیدی که دوستانه تو را
با چه نیرنگ, راندم از یاران
گفت دیدی که پاک فرسودم
تن غم پرورت چو بیماران
گفت دیدی که از تو ببریدم
عشق دیرین نازنین تو را
گفت دیدی به اشک و خون شستم
رنگ و بوی گل جبین تو را
گفت دیدی که جمله نیکی تو
با دورنگی, ز یاد خود بردم
گفت دیدی که بعد از آن همه صدق
کز تو دیدم,روانت آزردم
گفت دیدی که از سرت بیرون
کردم اندیشه ی وفاداری
گفت دیدی که در تو شد خاموش
آتش مهربانی و یاری
گفت دیدی که در زمانه ی ما
معنی دوستی دگرگون است
گفت دیدی که هر که این سودا
در سرش بود و هست,مغبون است
گفت دیدی که از حسادت و بغض
دوستی را ندیده بگرفتم
گفت دیدی که آنچه مدحم را
گفته ای ناشنیده بگرفتم
گفت آری یکایک اینها را
دیدم و اعتنا نکردم من
گله ی دوستانه ای هم , هیچ
از تو ای بی صفا,نکردم من
صبر کن, تا که عکس کرده ی خویش
اندر آیینه ی زمان بینی
من نباشم اگر,خدایی هست
هر چه دیدم یکان یکان بینی

بی تو شوریدگی چنان سرد است
که به بیزاریش نمی ارزد
بی تو عمر آنچنان پر از درد است
که به بیماریش نمی ارزد
بی تو ساغر به گردش آوردن
نه سروری نه حال می بخشد
بی تو سیر و سفر به باغ بهشت
خیمه بردن به شوره زاران است
بی تو در بین جمع بنشستن
سر نهادن به کوهساران است
بی تو خواب نشاط آور صبح
همچو سنگی به سینه سنگین است
بی تو هر گونه لذت و عیشی
چون اجل،در کنار بالین است
بی تو باد حیات بخش بهار
روح کش تر ز ابر پائیز است
بی تو لبخند هر شکوفه به باغ
چون سکوت خزان،غم انگیز است
بی تو هر گونه شعری و سازی
داستانگوی نامرادی ها ست
بی تو هر بانگ مرغ خوشخوانی
خبر شوم مرگ شادی ها ست
بی تو هر خنده جنون آمیز
گریه بر گور آرزومندیست
بی تو این خنده های محنت بار
گل بی بوی یاس پیوندیست
بی تو در بزم اهل دل رفتن
خود فریبی،به شوق بی خبری است
بی تو هر شعری بر زبان آید
سرگذشتی، ز درد در به دریست
تا به چشمت کسی نظر نکند
خبر از حال من، کجا دارد
بکن آزارم آنچه بتوانی
دل من هم بدان،خدا دارد

این آه حسرتی که برای تو می کشم
رنج محبتی است،که پای تو می کشم
صورتگر خیالم و نادیده روی تو
در برق دیده دور نمای تو می کشم
ترسا کشد به سینه صلیب نیاز و من
بر لوح روح،نقش رضای تو می کشم
با این همه مناعت طبعی که در من است
منت ز خاک پای گدا تو می کشم
در آخرین دمی که رود جان ز پیکرم
دل را کشان کشان به سرای تو می کشم
من عاشقانه بار فراق تو می برم
من صادقانه جور جفای تو می کشم
بار امانتی که به دوشم نهاده ای
با شوق دل،قسم به ولای تو می کشم
گاهی ز روزن قفس ای قاصد مراد
آهسته سر برون به هوای تو می کشم

باز گرد ای مهر تابان،روشن این کاشانه کن
زنده،شوق پر فشاندن را در این پروانه کن
بازگرد ای ساقی پر شور بزم عاشقی
از می عشق و محبت،لب به لب پیمانه کن
بازگرد و این دل سرد در سینه افتاده را
گرم کن،آتش بزن،دیوانه کن،دیوانه کن
بازگرد و بار دیگر آن هیاهوی مرا
آتشین تر،دلنشین تر،بر در میخانه کن
بازگرد و خلوت سرد مرا با یک نظر
رونقی شاهانه بخش و محفلی شاهانه کن
باز گرد ای برق رحمت،اشک جانسوز مرا
در دل دریای هستی گوهر یکدانه کن
بازگرد و این من در عاشقی افسانه را
با نگاه گرم دیگر در جنون افسانه کن

کردی آهنگ سفر،اما پشیمان می شوی
چون به یاد آری پریشانم،پریشان می شوی
گر به خاطر آوری این اشک جانسوز مرا
آنچه من هستم کنون در عاشقی،آن می شوی
سر به زانو گریه هایم را اگر بینی به خواب
چون سپند از بهر دیدارم شتابان می شوی
عزم هجران کرده ای شاید فراموشم کنی
من که می دانم تو هم چون شمع،گریان می شوی
گر خزان عمر ما را بنگری با رفتنت
همچو ابر نو بهاران،اشکریزان می شوی
بشکند پیمانه صبرم،ولی در چشم خلق
چون دگر خوبان تو هم بشکسته پیمان می شوی
ببینم آن روزی که چون پروانه بهر سوختن
پای تا سر آتش و سر تا به پا جان می شوی
مرغ باغ عشقی و دور از تو جان خواهم سپرد
آن زمان،بی همزبان در این گلستان می شوی

زمانه دوخت لبم را به ریسمان سکوت
که قیمتم بشناسد به امتحان سکوت
منی که خاک نشین بودم از تجلی عشق
گذشته ام ز فلک هم به نردبان سکوت
نهفته باید و بنهفتم آنچه را دیدم
که عهد،عهد غم است و زمان،زمان سکوت
صفای این چمن از مرغ های دیگر پرس
که من خزیده ام اکنون به آشیان سکوت
از این سکوت هم ای با خرد مشو نومید
چه قصه ها که برون آید از میان سکوت
شکار زیرک از این ورطه سخت بگریزد
هزار تیر فغان دارد این کمان سکوت
چه شکوه ها که بگوش آید از زبان نگاه
چه رازها که برون افتد از دهان سکوت
بسی حکایت ناگفتنی به لب دارم
سرشک روز و شبم،بهترین نشان سکوت
فغان سوختگان گوش دیگری خواهد
چه قصه گویمت ای دل،از این جهان سکوت

من آن ساکن شهر رسواییم
که از شور بختی تماشاییم
فقیر سر کوی آشفتگی
اسیر دل و عشق و شیداییم
ز کم سوییم،خلق باور کنند
که فانوس شبهای تنهاییم
چه نیرنگها دیدم از رنگها
همین بود حاصل بیناییم
نه دلبسته راحت،نه وارسته شاد
به حیرت از این چرخ میناییم
چه سودی مرا ز اشک حسرت چو شمع؟
که محکوم این محفل آراییم
الهی به محبوب خویشم رسان
ز کف رفته دیگر تواناییم

می روی تا در پیت شور و شری ماند بجا؟
عاشق دیوانه با چشم تری ماند بجا؟
کاش سر تا پا تو بودی آتشی و من خرمنی
تا ز تو دود و زمن خاکستری ماند بجا
از من سر گشته، هرگز شرح عشقم مپرس
این چه حاصل،قصه ی رنج آوری ماند بجا
این قدر هم بی نشان،در این گلستان نیستم
در قفس شاید ز من مشت پری ماند بجا
در دلم بعد از تو ای عشق آفرین همزبان
آتشی،شوری،فغانی،محشری ماند بجا
تا تو باز آیی،به جای پیکر رنجور من
خانه ای خاموش و خالی بستری ماند بجا
باز گردی آن زمان،کز این همه آشفتگی
جای من،تنها پریشان دفتری ماند بجا
من اين شب زنده داري، دوست دارم
پريشان روزگاري ، دوست دارم
به شهر من ز من بيگانه تر نيست
همين دور از دياري دوست دارم
بيابان را كه خلوتگاه انس است
چو آهوي فراري دوست دارم
به پاي خويشتن، برخاستن را
بدون دستياري دوست دارم
نظر بازم، ز هر گلشن گلي را
چو مرغان بهاري دوست دارم
تو را هم با همه نامهرباني
عزيزم آري،آري دوست دارم
به اميد وصالت زنده ماندم
من اين چشم انتظاري دوست دارم
به دامانت چو آويزم به مستي
ز خود بي اختياري، دوست دارم
براي ديدنت، رخصت نخواهم
من اين بي بند و باري دوست دارم
نمي گيرم به يكجا، يكدم آرام
چو طوفان، بی قراری دوست دارم